◄کتابخانه مجازی 24 ►

♥♥♥گل نرگس♥♥♥

منوي اصلي

آرشيو موضوعي

آرشيو مطالب

ساعت

امکانات


داستان بچه فقیر

معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد:سارا...
دخترک خودش را جمع و جور کرد،سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت:بله خانم؟

معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد،به چشمهای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد:چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن؟ها؟

فردا مادرت رو میاری مدرسه میخوام در مورد بچه بی انظباطش باهاش صحبت کنم.

دخترک چانه لرزانش را جمع کرد...بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت:

خانوم...مادم مریضه...اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن...اونوقت میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد...اونوقت میشه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه...اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم...اونوقت قول می دم مشقامو بنویسم...

معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند و گفت:بشین سارا ...و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد...

 

نويسنده: alisoft تاريخ: جمعه 16 فروردین 1392 موضوع: <-PostCategory-> لينک به اين مطلب ارسال نظر(0)

درباره وبلاگ

اگر نظریا پیشنهاد یا درخواستی از من دارید با شماره بالا تماس بگیرید

نويسندگان

جستجوي مطالب

طراح قالب

© All Rights Reserved to 3402.LoxBlog.Com | Template By: NazTarin.Com

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران